تو که مولود شهری باکلاسی
تو که گشتی جهان و های کلاسی

تو که هستی میان گاوچران ها
بگو جانم که از جانم چه خواهی
 
من آن خورشید پشت کوه هستم
گهی تابنده گه خاموش هستم

بدارم از برای خود لباسی
رسوم و دوستان و احترامی

خری دارم سوارش می شوم من
همی تک چرخ زنم لایی کشم من

به چادر می نشینم من همیشه
میان گوسفندانم همیشه

من از گیتار تو چیزی نفهمم
ولیکن نی لبک را عاشق هستم

نوازم من همه روز و شبانه
بسازم زندگی را عاشقانه
سلاملبخند
من شاعر نیستم. روزی هموطنی عزیز مقیم آمریکا در فضای تبادل نظر بنده را پشت کوهی خطاب کرد و فرمود من مثل خورشید می مانم که از روز اول مشخص بود از پشت کوه آمده ام. و من آنجا این شعر رو خطاب به ایشون سرودم. شاید اگر این پست رو ببینند به من اعتراض کنند که منظورشون من نبودم و من بیخود به خودم گرفتم. شاید حق با ایشون باشه. در هر حال آدمی باید در همه حالات مراقب حرف زدنش باشه. منظورشون من بودم یا هر کس دیگری اصلا حرف قشنگی نزدند.